غزل جونم7 سالشه و آوا نازمغزل جونم7 سالشه و آوا نازم، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

الی و عروسکهای نازنازیش

بالاخره پشه غیرت نیشم زد اومدم آپیدم

سلام دخترای ناز نازیم عروسکای خوشمل من و بابا حسنی به خداااااااااااااااااااااااااااااااااااشرمنده که نتونستم این مدت بیام وبتون عسیسای من اگه بگم بهتون  که الانه نزدیکه یه ساله که درگیر جابجایی خونه و بنایی و اساس کشی و هزار تا کار دیگه بودیم شاید باور نکنین ولی خیلی مراقب بودم اذیت نشید 2-3 ماهی بیشتر خونه عزیز جونی و بابا طلا (مامان و بابای خودم)نوه ها به بابام میگن بابا طلا چون مثل طلاست ارزشمند ارزشش از هرچی طلا و جواهره بیشتر هم بابام هم مامانم واقعا که یه دونه اند و همتا ندارن اگه روزی صد مرتبه هم قربون صدقه اشون برم بازم کمه شماها که خیلی دوسشون دارین مخصوصا آوای بلا که وقتی میبینشون اینقدر دلبری میکنه که نگو خلاصه که چند وقتی ...
25 تير 1392

تولد آوا جونی مبارک

تولدت مبارک عشقم نفسم عمرم دختر ناز و دوست داشتنیه من تولدت مبارک الهی که تنت سالم و دلت شاد باشه از طرف مامان الی بابا حسن و آبجی غزل جونت به زودی میام با عکسات ...
26 دی 1391

عروسکام

سلام خیلی وقته که نیومدم اینجا به دلایل مختلف اما از همه مهمتر خودمم که مریضم و اینکه در حال اسباب کشی هستیم و یه مدتیه که خونه بابا و مامانم مستقریم و خونه جدیدمون هنوز یه ریزه کار داره  خلاصه از این لحاظ که به دخترا خوش میگذره چون به عزیز جون و بابا طلا حسابی وابسته هستند و اینکه شبانه روز پیش عزیز و بابا طلا هستند خیلی خوشحال اند در ضمن آوا جیگر ١٢مهر برای اولین بار خزید و ١٢ آذر برای اولین بار راه رفت  خیلی اتفاقی هر دو مورد دوازدهم ماه بود بریم سراغ عکسها تولد آرسام کوچولو پسر دایی آرش با یه خورده تاخیر مبارک غزل جوووونم ای جووووونم آوا در حال شکلات خوردن   یه شکل از خواب آوا نفس ...
23 دی 1391

خوشگلهای مامان

آوا توی دفتر کار بابایی(بابای مامان) اینجا آوا جونم تب کرده بودش غزل اومده بود یه خورده سرگرمش کنه سر حال شه چند نمونه از مدل خواب آوا گذر زمان چهار ماهگی هشت ماهگی اینم غزل گلم فرشته های ناز من راحت بخوابید ...
26 مهر 1391

این روزای ما با عروسکهامون

سلام گلهای مامانی دیروز جشن تولد خاله سارا بود همه رو دعوت کرد هتل استقلال خیلی خوش گذشت غزل که از اول تا آخر رو سرسره بود میرفت بالا سر میخورد بایین دیگه سرم داشت گیج میرفت آوا هم که یه بیسکوییت دسش بود دو ساعت مشغول وراندازش بود خلاصه نتونست مواد تشکیل دهنده اون رو بدونه چیه   خیلی وقته که نیومدم خیلی عکس هست که باید بذارم ایشالله به وقتش   چند شب قبل همسایه طبقه بایین ما زنگید رو گوشی همسری و خواهش کرد آوا رو ببره چند دقیقیه باهاشون باشه اما آوا خواب بود ...که گفت تا هر وقت بیدار بشه ما  بیداریم بیاریش ...وآوا هم تا صبح خوابید خسته نباشه واقعا و همسایه ما هم تا دیر وقت بیدار بود آخر سر هم فکر کنم د...
25 مهر 1391